X
تبلیغات
رایتل
چای تلخ
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1382
و باز هم خشونت علیه زنان
شوهر خواهرم جراحه . دیروز همسر یه زن 23 ساله به این شریک زندگیش - به این نیمه وجودش چاقویی زده بود که تمام روده هاشو پاره کرده بود. وقتی میارنش بیمارستان مرد عربده کشان هشدار میده: هیچکس حق نداره به زنم خون بده. من شوهرشم من بهش میگم کی خون بهش بده کی خون نده.
فردای اون روز زن به همسرش رضایت داده بود. بی اینکه دولت پشتیبان این زن باشه. یا حتی از همسر این زن بپرسه چرا شکمشو پاره کردی؟ فقط چون زن رضایت داده. که احتمالا" رضایتش هم به خاطر ترس از همسرش بوده.
این نشون میده که ما ملت قویی نیستیم. آسیبهای اجتماعی از قبیل فقر - فحشا - طلاق- اعتیاد ... تا خشونت علیه زنان همگی ناشی از نگاه جامعه به این مسئله هست. این روزا قدرت هر کشوری نه از طریق ابعاد مرزها سنجیده میشه و نه از طریق سیاستهای بین المللی و موقعیت استراتژیک و منابع معدنیش .بلکه فقط از روی رفاه مردم-آرامش و آسایش بین افراد اجتماع با هر پایگاه اجتماعی که دارند معیاره. در واقع وقتی افراد اجتماع آسیب دیده باشند یا به هر نحوی با خودشون محیط و اطرافیان در تضاد باشند -چیزی که ما داریم به عینه در اکثر افراد می بینیم - نشون از مزاج بیمار جامعه ای داره که مستعد هر گونه ابتلا به هر نا هنجاری جدیدی هست.
وقتی ما سال 65 آمار خودکشی 200 نفر در سال رو در سراسر ایران داشتیم و حالا می بینیم که در شهر خیلی کوچیکی مثه دره شهر ایلام در یکروز 61 نفر خودکشی می کنند و وزارت بهداشت در گزارشش به یونیسف آمار خودکشی رو صفر اعلام میکنه که مبادا به جلال و جبروت گوشه ای از جامعه مسلمین خدشه وارد بشه. انتظار واکنشی وحشیانه از مردی بی سواد با انگیزه های قومی قوی کاملا" پیش بینی شده هست. چرا که خودکشی یه معضل خیلی ریشه دار تر و قدیمی تری نسبت به خشونت علیه رنان هست . وقتی ما به زنهامون تنها راه اعلام از بیزاری رو مردن یا زندگی با صورتی کریه و بدنی علیل آموزش میدیم و قانون ما به مرد این حقو میده که در عین کراهت از زن یا بیماری او میتونه همسر جدید اختیار کنه . خواه نا خواه مرد ما می تونه از قدرت به دست اومده اش استفاده کنه. یعنی در واقع مرد هم مقصر نیست . درصد خیلی کمی از عادلین می تونند از مزه شیرین قدرت چشم بپوشند و حقوق منصفانه زنو رعایت کنند. از طرفی وقتی مقننین ما قانون رو به نفع خودشون تنظیم میکردند زنان ما کجا بودند؟ جواب کاملا" معلومه .

 


Sunday, November 24, 2002

دیروز صبح ,زنگ زدند, گفتند: بیا , با یه دختر فراری, که خودشو معرفی کرده, مصاحبه کن. هر دو دقیقه ,یکبار یکی از مددکارا با اون, ته لهجه کردی, زنگ میزدند. پا شدم رفتم. راهرو پر از پاسدار بود. فهمیدم خیلی بو داره. از پله ها وکه بالا رفتمو دو تا از مددکارا وکه هر دو حامله هستند و یکیشون ,اندازه عمه په تا ست ,جلوم سبز شدند. هر دو مثه بچه مدرسه ایهای خر خون یه جمله رو گفتند: لطفا" فقط بپرسین چرا فرار کردی. نپرسین, که ,پیش کی بودی. گفتم : اگه قراره, سوالامو شما مطرح کنین پس چرا زنگ زدین بیام؟ خودتون, همینارو ,میپرسیدین . هر دو با هم گفتند: مدیریت مرکز, ایجاب میکنه ,که با شما همکاری کنیم. یکی از حامله ها ,که همیشه , احساس مهم بودن میکنه اسهال نظر کرد: مدیر کل امور اجتماعی ,جدیدا" اومدن وما هنوز از سیاستش خبر نداریم که چطور آدمیه. اینه که اگه ما اجازه بدیم شما بنویسید,این چند هفته کجا بوده ممکنه که خوششون نیاد.
دلم میخواست بزنم توی گوشش.
اومدم داخل اتاق. یه زن تقریبا" 40 ساله نشسته بود و داشت گریه میکرد. مادر دختره بود. شروع کرد به حرف زدن.بیشتر حرفاشو نمیفهمیدم. خیلی لهجه داشت . یکی از خدمه رو صدا زدم که بیاد ترجمه کنه. گفت: روز قبل از فرارش کتاباشو آتیش زده.مزاحم تلفنی داشتیم. از همه بدتر توی خیابون راست راه میره. سرو سینه اشو میده جلو و راه میره. بهش میگم این چه کاریه؟ میگه : معلممون گفته راست راه برین.بعد میخواست منو با خودش هم نظر کنه: خانم.به خدا خیلی بده . ما بد میدونیم دختر سر و سینه اشو بده جلو و راه بره .
به نظر شما بد نیست که دختری راست راه بره؟
پدرش اومد: یه مرد مسن بود . لهجه عربی داشت . تا نشست زد زیر گریه. گریه ای که آدمو از زندگی بیزار میکرد. خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم ولی نشد. زدم زیر گریه.
زجری رو که میکشید نمیشد نوشت. فقط وسط حرفاش میگفت: به کدوم گناه نکرده باید تقاص پس بدم؟ نه حروم خور بودم . نه چشم به ناموس مردم داشتم . نه دزد بودم. آبروم رفته.
میزد تو سر و صورت خودش . با گریه جلوشو گرفتم. وقتی برگشتم دیدم اون مددکاری که مثه عمه په تاست داره راحت واسه خودش بافتنی میبافه. فکر کردم مددکارا هم مثه قصابا و مرده شورا یه دوره دوری از کار میخوان.
رفتم طبقه بالا. دختر 16 ساله بود. چشماش یه کم یبرون بود. با پوست سبزه. دختر با هوش و گستاخی بود. باهاش گرم گرفتم. می خواستم ته و توی قضیه رو در بیارم که چرا نمی خوان بدونم کجا فرار کرده بوده. آخرش فهمیدم با یه باند قاچاق بوده . قاچاق مواد مشروب و زن. بد دردیه که زن جزء کالاهای قاچاق محسوب میشه.

 


Monday, November 18, 2002

درامی بنام مریم

امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که یکی از بچه های 7-8 ساله آشنای ما ,همه عواملوداره که تا 4-5 سال دیگه فرار کنه. مریم 7-8 ساله یه پدر دون ژوان خاله زنک داره که تا وقتی مجرد بود یه مشت از ماه بهترون همیشه دورش بودند . وقتی هم دماغشو عمل کرد ونوسانات بورس عشقش به ثبات رسید رفت پای منقل. از بین همه این دخترا یه فامیلی داشتند که سوگلی حرمسرا بود و همه می دونستند که دوستیشون واسه ازدواجه . خواهر دومی من با همین دختره دوست بود . و البته همین خواهر من بسیار اهل غلو کردن زیادیه.
دائما" از کسایی تعریف میکنه که وقتی میبینی فقط میتونی دهنتو باز کنی و بگی: پشیزی به از شهریاری اینچنین.
اومد و مخ ما رو خورد که بیاین وببینین چقدر این دختر خوشگله. مثل اسپانیایی هاست . پوست برنزه و موهای خوش حالت و چه و چه و چه.اخلاقش حرف نداره. تو سر ببر پیشش مگه حرف میزنه؟ این دختر, خانوم ,خانه دار, رازدار, مهربون و ....... خلاصه گیجمون کرد تا وقتی که دختره رو توی عروسی برادرش دیدیم. که این همون دختریه که فاتح قلب این امیر ارسلان تریاکی شده. نمی دونم ,خواهرم زیاد تعریف کرد, یا من خیلی توقعم بالا بود ولی وقتی دیدمش احساس کردم ازاین مستعمره چیهاست . دقیقا" زنای اوگاندا و آنگولا برام ,تداعی میشد . به همون سیاهی و گندگی با موهای وز که با وقاحت تمام جلوی پدر و برادراشو که خون جلوی چشماشونو گرفته بودو مردمداری میکردند, با این پسره لاس خشکه میزدو جلف بازی در می آورد و منت مادر پسره رو می کشید.
دختره یه سال از پسره بزرگتر بود و به گفته خودشون, که همیشه دست ,تو, گردن بودند و پسره همیشه به دختره می گفت : خانوم خوشگلم ,عروسی که کنیم باید مامان و خواهرام جلوت وایسن تو بهشون دستور بدی. همه کوچیکتند. اینا از سال 65یعنی سالی که دختره 14 ساله و پسره 13 ساله بوده با هم دوست بودند و حالا که مثلا" سال 74 بود همه فامیل و آشنا میدونستند اینا با هم دوستن و می خوان ازدواج کنند. این دختر و پسر توی زندگی هم, کاملا" حل شده بودند. پسره, که به زور پول, دیپلم گرفت, دختره هم که اصلا" دیپلم نگرفته بود و فقط عطر و عکس به هم کادو میدادن و نقشه دستشویی و توالت خونه مشترکشونو در آینده طراحی میکردند و این در حالی بود که پسره با اعتماد بنفس مضاعفی پول توجیبیشو از باباش میگرفت.
یه روزی,, خرداد ماه , داشتم امتحانهای نهایی سال آخرو می خوندم که یه دفعه دختره و دختر خاله اش که اون هم از دوستای کذایی همین خواهرم بودند هر دو با گریه و جیغ اومدند خونه ما. فکر کردم مادرش مرده ,آخه مادرش سرطان داشت. بالاخره وحشت زده پرسیدیم چی شده؟ گفتند: پسره با یه دختری که با هاش 3 سال بوده ,دوست بوده فرار کرده و رفته اصفهان و با مهریه 10 میلیون تومن و نصف بدن داماد با هاش عقد کرده. جریان مثه توپ توی شهر پیچید. شدن سوژه داغ. دختره توی یه ماه 17-18 کیلو لاغر شده بود . خانواده پسره که از خجالت رفتند یه شهر دیگه. افتضاح بود . یکی دو ماه بعد, پسره دست خانمشو گرفت و برگشت, سر خونه زندگیشو توی خیابون هم دختره رو میدیدند و لابد براش دل هم میسوزوندند. وضعیت دختره خیلی وحشتناک بود. هیچکس نمی خواست باهاش ازدواج کنه افسرده شده بود . همین خواهر دومیم ,که زمین بکری از سلائق نابه, اومد و به یکی از پسر عموهام که از آمریکا اومده بود و پی زن قشنگ و نجیب میگشت معرفیش کرد, ولی پسر عموم تا دیدش گفت: اگه میخواستم سیاه بگیرم دختر همسایه امو میگرفتم اینهمه راه نمیو مدم که.
یکسالی از این وضعیت گذشت و دختره بیکار ننشست . اول مثه موریانه توی خانواده پسره رخنه کرد که ببینه ما بین عروس و داماد چطوره؟ بعد یواش یواش با خواهر های داماد دوباره دوست جون جونی شد. بعد مادر پسره مریض شد و دختره فلورانس نایتینگل وار 5 شب توی بیمارستان پیشش موند. زمان میگذشت و پسره ,پدر دو تا بچه شد و با زنای دیگه هم جور بود, تا اینکه همسرش از تریاک کشبها و زنبارگیهاش طاقتش طاق شدو طلاق گرفت و رفت.
حالا زندگی بکام ,این پیرو زینب ستمکش بود, با صبر و متانت فراوان پدر بدبخت و برادرایی که کاردشون میزدی خونشون نمیو مد و راضی کرد و الان یکساله که باهاش ازدواج کرده. اما از همه غم انگیز تر گریه های بی امان مریم- دختر این مرد- بود که با چشمای خودش عروسی پدرشو میدید و باور نمی کرد و با گریه میپرسید چرا؟ توی این دومین عروسی, دختر بچه فقط زار میزد و مادرشو میخواست. میدید که پدرش دست یه عروسو گرفته ولی اونی که همیشه توی آلبوم دیده نیست. دختر زار میزد و مادرشو میخواست. هیچکس هم نمی تونست ساکتش کنه.دختر داد میزد و می پرسید چرا؟ عروسی پیش پدرش بود که مادرش نبود همونی که همیشه میگفتند چقدر به هم شبیهید؟ همونی که مادرش بود و شبیه هیچ مادری نبود.
حالا گریه های دختر بیشتر شبیه نعره بود . آدم میموند که یه دختر بچه 7 ساله چه طوری میتونه اینقدر فریاد بزنه؟
فکر کردم چرا نمیشه روی گریه این دختر هیچ اسمی گذاشت؟ شیون؟ ضجه؟ صیهه؟ ویله؟
شاید گریه میکرد ,که چرا بزرگترها فکر می کنند ,اون نمیفهمه که چه خبره؟
شاید گریه میکرد, که چرا پدر نامردش ,این حقو داره ,که هر وقت دلش خواست و با هر کسی که خواست ,عروسی کنه؟
شاید گریه میکرد که چرا هر بار, با هر دمدمی مزاجی پدرش, آدمایی هستند که هرزگی پدرشو بهش تبریک بگن؟
یا شاید هم زار میزد که چرا پدرش هیچوقت, نمی تونه انتخاب درستی داشته باشه؟
احساس میکنم, صدای این گریه هیچوقت قطع نمیشه!

 


Saturday, November 16, 2002

اصلا" چرا باید بی عدالتی باشه, که ما بخاطر حق مسلم خودمون, مجبور به شکر گزاری باشیم؟ مگه معنی جامعه مدنی مطلوب, یه شرایط مساوی نیست, که باید, همه ازش بهره مند باشند؟ و اگه این شرایط نباشه این وظیفه دولته که برای افراد فراهم کنه؟مگه شعار نمیدن سال حسین ؟ عدل علی رفتارعلی؟ اگه این عدل علیه پس قربون ظلم معاویه!

 


از وقتی این گزارشو شروع کردم از پدرم بدم اومده. خودم می دونم بی منطقیه ولی بدم اومده. می دونم فقط بخاطر این گزارشه ولی خوب کاریش نمیشه کرد. من بخاطر این دیده ها و شنیده ها رنجور شدم. چون همه این دخترا و زنای فراری از خونه 100 درصد کمبود محبت پدر رو دارند. به همین خاطره که یه هفته است یه حس پلیدی بهم دست داده که دوست دارم باهاش لج کنم. واسه همین وقتی محلش نمیذارم و موس موس می کنه بیشتر کفری میشم. پدرمو خیلی دوست دارم . بیشتر از مادرم . اون مهربون با گذشت و کمی هم عصبانی مزاجه. و شدیدا" عاشق بچه هاشه. خیلی منو دوست داره ولی الان یه هفته است که دلم می خواد دوستم نداشته باشه. خودم میدونم چرا. از وقتی این مصاحبه ها رو داشتم یه جورایی احساس گناه می کنم از اینکه من اینقدر از محبت و عشق پدرو مادرم سرشارم ولی یکی مثل پروانه 32 ساله این محبتو گدایی میکنه و توی خیالش پدری رو که 3 ساله دخترشو طرد کرده هواخواه خودش نشون میده و کفششو نشونم میده و میگه اینا رو اون خریده. خودم می دونم می خوام باهاشون شبیه سازی کنم و همش احساس گناه می کنم. خیلی سخته.خیلی سخته که آدم شغل اینچنینی داشته باشه و تحت تاثیر قرار نگیره. یکی از همکارام یه دو زیست واقعیه. یه بار می خواست یه گزارش از کمیته امداد بنویسه. روابط عمومی کمیته امداد همراهش بود و اونو به جایی برده بود که مردم مثل غار نشینا توی کوه زندگی می کردند. طوریکه مرد به این زمختی میشینه های های گریه میکنه . وقتی اومد روزنامه بدون اینکه هیچکدوم از خطوط صورتش تغییر کرده باشه پشت کامپیوتر نشست و گزارشو با این تیتر تایپ کرد: در کوه ... خانه ساخته شده است

جدیدا" از برادرم هم متنفر شدم. اون همسن و سال اون دختریه که متولد 66 بود. می بینم اون چقد سختی کشیده و از یه خانواده امن محروم بوده ولی برادرم قاشقی که دسته پهن داشت دستش نگرفت وگفت: دستمو اذیت می کنه. مخصوصا" امروز باهاش لج کردم نذاشتم باهام بیاد خونه خواهرم. به ماما ن و بابا م گفتم اگه بیاد بر می گردم. وقتی دیدم بالاخره به چیزی که می خواسته نرسیده کیف کردم. اصلا" هم ناراحت نیستم .

مادرم میگه: تو باید خدا رو شکر کنی که پدر و مادر خوب نصیبت کرده . ولی من هیچوقت بابت حق مسلم خودم از هیچ کس تشکر نمی کنم. این حق همه است که یه خانواده امن داشته باشند و اگه نباشه جامعه و خود فرد باید بهش برسند. پس چرا باید از اینکه مشمول بی عدالتی جامعه نشدم شکر گزار باشم؟ چرا نباید همه از خانواده امن برخوردار باشند؟ چرا باید اون دختر 17 ساله که از همدان فرار کرده بود در مملکتی که مجانین حکمرانین آن هستند پدرش یه تیمسار سرشناس مالیخولیایی با اون نشانها و سردوشیهایی که با ملاقه روی دوشش گذاشتند اونو مجبور به رابطه جنسی کنه؟پس کو عدالت ؟

 


Wednesday, November 13, 2002

زن چهارم که می خواستم باهاش مصاحبه کنم شوهرش ضمانت و رضایت داده بود و با خودش برده بودش . مدد کار گفت : یکساعت بعد از رفتنش خبر دادند که شوهرش با طناب خفه اش کرده .
زن 39 ساله بوده. و همسرش یه دون ژوان سادیسمی. از زن می خواسته وقت ارتباط با زنای دیگه بیاد و عشقبازیشو با زن دیگه نگاه کنه. زن فرار می کنه. توی خونه پدر جایی نداشته. حکایت فقر و 12 بچه و نون خور اضافه همیشه هست.

 


امروز با دو تا دختر و دو تا زن فراری قرار مصاحبه داشتم . هر 4 نفر دوران محکومیتشون تموم شده بود و به مرکز نگهداری اومده بودند.
اولی 21 ساله .با چشمای سبز و بینی پهن و کوتاه . وقتی می خندید دندونای درشتش خودنمایی میکرد. شدیدا" آسیب دیده اجتماعیه و سابقه درمان سوزاک داره..انحراف جنسی و اخلاقی اش بالاست. دو تا بچه نامشروع داره. با وقاحت تمام شرح فتوحات میده: دایی ام از14 سالگی باهام بود . بچه اولم از اونه. اون موقع 17 سالم بود. وقتی دنیا اومد توی توالت رستوران وسط جاده گذاشتیمش و رفتیم. بعدا" فهمیدیم پیداش کردند و الان توی بهزیستیه.
فکر کنم قیافه ام خیلی شگفت زده شده بود . چون بعدش گفت: فکر نکنی به زور بوده ها!! نه! خودم خیلی هم خوشم می اومد . ولی نا مرد رفت زن گرفت. زنش از ارتباط ما بو برده بود . داییمو مجبور کرد که برند یه شهرستان دیگه. یه روز بدون اینکه به کسی بگم سوار اتوبوس شدم و رفتم تهران. توی سرخه حصار یه راننده بدون پول بهم پرید. یه سالی زن خیابونی بودم . تابستونا زیر ماشینا می خوابیدم و زمستونا ساعت کاریمو!!! از 7 شب به بعد تنظیم می کردم که شب توی خونه ها بمونم و جای گرمی باشم.
با لذت میگه: بعضی وقتها پسرای خوشگلی هم پیدا میکردم یا خودم از کسی خوشم میومد که حسابشون با بقیه جدا بود. باهاشون خوب تا میکردم.با لحن چندش آوری می خنده و میگه: مخصوصا" اونایی که سینه هاشون پر مو بود.
یه روز گرفتنم. برام زندانی بریدند . بچه دومم هم از نگهبان زندانه. پرسیدم آرزوت چیه: گفت : داییم زنشو طلاق بده و دوباره با هم باشیم.
تا حالا موجودی به این مفلوکی ندیده بودم.

دومی 19 ساله بود. ریزه با چشم و ابروی خیلی قشنگ. از یه خانواده خیلی متعصب و شدیدا" مذهبی و کنترل گرا. در عین حماقت خودشو خیلی زیرک می دونه. تعریف میکنه : توی راه مدرسه با یه راننده تاکسی آشنا شدم. 3 هفته بعد بردم خونه و بهم گفت می خوام باهات ازدواج کنم . و دوست دارم قبل از ازدواج باید نشونم بدی که چقدر دوستم داری. اول خجالت می کشیدم ولی بعد باهام دعوا کرد و گفت : مثل اینکه دوستم نداری . دروغگو . سر کارم گذاشتی؟ گریه میکردم و قسم میخوردم که خیلی دوستش دارم . گفت : اگه راست میگی نشون بده و جلوم لخت شو. دو ساعت بعد بهم تجاوز کرد. از فرداش دیگه ندیدمش. یه ماه بعد که به کلی از پیدا کردنش نا امید شده بودم فرار کردم و رفتم تهران.
توی میدون آزادی یه خانم مسن اومد و بهم گفت : عزیزم دخترم من که میدونم تو فرار کردی. بیا و برگرد برو خونه. بیا بچگی نکن. چرا پدر و مادرتو بی آبرو میکنی؟ اصلا" خودم میام وساطتو با خانواده ات می کنم. الان دم غروبه. یه ساعت دیگه شب میشه می خوای توی این شهر بی در و پیکر چکار کنی؟
دیدم که حق با زنه. گفتم : چکار کنم؟ گفت : بیا خونه من. فردا برات بلیط میگیرم خودمم میام . من مدد کار بهزیستی ام . پدر و مادرت حرفمو قبول می کنند. با زن رفتم. زن فردا صبح منو یه آرایشگاه خیلی شیک برد. گفت ابروهامو بردارند و موهامو مش کنند . بعد یه مانتوی خیلی کوتاه و تنگ برام خرید و یه جفت صندل شیشه ای. بیرون ناهار خوردیم. رفتیم برام لوازم آرایش خرید و گفت : تو بزرگ شدی و باید مرتب باشی. بعد یادم داد که چطوری آرایش کنم.
دختر به این مرحله از حرفش که رسید با ذوق گفت: نمی دونی چقدر خوشگل شده بودم .ادامه داد: روز چهارم زن بهم گفت: یه پسر خوشگل و خوش تیپ خاطرتو خیلی می خواد .
میخوای باهاش قرار بذاریم؟ الکی بهش گفتم : من دخترم . زن نیستم . میترسم . زن گفت: عیبی نداره. موقعی که خواستی شوهر کنی. بیا یه دکتر خوب میشناسم. درستت میکنه.
گفتم : باشه ولی فردا میام. می ترسیدم اینبار هم این پسره منو بذاره و بره. زن قبول کرد ولی می فهمید که می ترسم. فردا صبح زود زن صدای زنو شنیدم که با یه نفر تلفنی حرف میزد . وقتی که دید بیدارم گفت : می خوام برم نون بخرم . زود میام. وقتی رفت از پنجره کشویی یکی از اتاقای خونه فرار کردم. اصلا" فکر هم نمی کرد که فرار کنم. تا شب توی خیابونا بودم که به خاطر قیافه ام مامورا بهم شک کردند و گفتند ولگردی و گرفتنم.

سومی 16 ساله بود.لاغر با چشمای ریز و موهای فر. بهم زل زده و نگام میکنه .نگاش خیلی خرفته. صورتشو انگار با پرگار کشیدند نا هماهنگی زیادی بین صورت به اون پهنی و بدن به اون کوچیکی هست. مددکار گفت : میل جنسی خیلی بالایی داره. روزی 8-9 بار خود ارضایی میکنه. شیشه شیشه آبلیمو می خوره و یه سهمیه یک شیشه در روز براش تایین کردند. مدد کار می گفت :آبلیمو میل جنسی رو کاهش میده.
شروع کرد به حرف زدن: شوهرم کارگر بود. وضع مالیمون خیلی بد بود. یه روز خرجی خونه رو برداشتم رفتم واسه خودم النگو خریدم. ظهر که شوهرم اومد. النگو رو که دید افتاد به جونم. بعد کشون کشون بردم توی حمام و با زنجیر بستم و 2 ماه با سیخ داغ وسیگار شکنجه ام داد.
حرکاتش پر از عشوه بود. هیز نگاه میکرد. طوریکه احساس نا امنی میکردم . فکر کنم منو شکل پسر میدید. با چشم و ابرو حرف میزد .برای مصاحبه با هاش یه مدد کار هم همراهم اومده بود . بعد از مصاحبه بهش گفتم: چه کار خوبی کردین با من بودین کم کم داشتم ازش میترسیدم . خندید و گفت : حق داری. چون ما خودشو با خودش هم تنها نمی ذاریم.

 


Tuesday, November 12, 2002

روز مصاحبه ساعت 8 صبح به مرکز نگهداری دختران و زنان فراری رفتم.همراه من یه مددکار هم بالا اومد. روز قبل پرونده هاشونو خونده بودم که اگه وسطش دروغی گفتند . حواسم باشه.
مددکار اولی رو توی اتاق فرستاد. دختر 17ساله ,سبزه تند بود . قد و قواره کوچیکی داشت و رژ سرخ پر رنگی زده بود . قرمزی لباش سبزگی پوستشو بیشتر نشون میداد. با چشمای کشیده با نگاهی که هیچ مفهومی برای مخاطبش نداشت.پشت این نگاه هیچی نبود. لبخند زدم و بهش سلام کردم . 20 دقیقه ای طول کشید تا یخش وا شد. بعد که صمیمی شد : شروع کرد به حرف زدن.
13 سالم که بود شوهرم دادند به پیرمردی که با یکی از نوه هاش دوست بودم و میخواستیم با هم عروسی کنیم.هرچی گریه کردم و التماس کردم فایده نداشت. خانواده ام فهمیده بودند من با پسری دوست بودم . از ترس آبروشون راحت شوهرم دادند. پیرمرد 87 ساله بود.شب خواستگاری منو بردند پیشش. جون نداشت که راه بیاد. با انگشتای لاغر و استخونیش به سینه هام دست زد و به پسرش گفت: همین خوبه. شب عروسی هم وحشت زده جیغ می کشیدم . شوهرم بقدری پیر بود که اصلا" نمی تونست عروسی(نزدیکی) کنه. تا میومد نزدیکم با دادو فریاد و مشت و لگد ازش فرار میکردم. یکی از دختراشو صدا زد: حنیفه . پدر سگ نمیذاره . حنیفه هیکلمند و چاق داخل اتاق اومد و تا خوردم کتکم زد. بعد با دماغ و دهن خونی کشون کشون انداختنم روی رختخواب و حنیفه دستامو گرفت و پیرمرد عروسی کرد. خوشحال بودم از اینکه حداقل نوه پیرمرد (همون پسری که قرار بوده باهاش ازدواج کنه) هستش و من می تونم ببینمش ولی دو هفته بعد زن گرفت و همه چیز برای من تمام شده بود.
از حنیفه خیلی می ترسیدم. شوهرش زندان بود و خودش خیلی پیر بود و نمی تونست کار کنه ( منظور از کار خودفروشیه). چند ماه بعد منو با خودش برد سر جاده . یه ربع بعد یه شوفر تریلی اومد . حنیفه باهاش چک و چونه زد و قرار شد 5 هزار تومن تا صبح باشه. منو برد توی تریلر و همون جلوی ماشین دست به کار شد. بعد از چند ماه حنیفه با یه شوفر ساخت و پاخت کرد شبی 8 هزار تومن. مرد تریاکی بود و تقریبا" هر شب اونجا بود. وقتی میبردم وسط کار بهم سیلی میزد و دائم کتکم میزد(مرد سادیسمی بوده). بعد از 15 شب از دست مرد و حنیفه و شوهر پیرم و این بذبختی که ازش خیلی میترسیدم فرار کردم.

دومی متولد 66 بود . خیلی کم سن و سال با قیافه بچه گونه و ته رنگ زرد و پریده. قربانی یه خانواده از هم پاشیده . وقتی 6 ماهه بوده مادرش با یه افسر ارتش فرار میکنه . چند سال بعد پدرش بر اثر تزریق میمیره. دختربا برادری که 7 سال از خودش بزرگتر بوده و یه مادربزرگ زمینگیر زندگی میکنه. دختر کمبود شدید محبت داره. یه روز وقتی 9 ساله
بوده برادرش شروع میکنه به نوازش کردنش . بعد یواش یواش میبوسش. دختر تصور میکنه چون برادرش دوستش داشته داره میبوسش. دو سال بعد دختر بالغ میشه. برادر نوازشهاش بیشتر و بیشتر میشه.برادر 5 سال از پشت بهش تجاوز میکرده و دختر از ترس اینکه مبادا برادرش دیگه دوستش نداشته باشه به این کار راضی بوده و به این کار عادت کرده بوده. برادرمعتاد میشه و برای پول دوا اونو به مردای دیگه میده و دختر فرار میکنه.
تعریف که میکرد بی اختیار دویدم طرف دستشویی و آوردم بالا.

سومی 21 ساله است از طریق شوهر خواهر 58 ساله اش اغفال میشه یه بچه نا مشروع میاره از بیمارستان فرار میکنه و بچه رو زیر یه دخت میذاره وقتی بچه رو پیدا میکنند . نصف صورتشو مورچه خورده بوده. دختر حق شیر دادن بچه رو داشته روز دوم سینه اشو توی سوراخ بینی بچه میذاره و اونو میکشه . بعد میزنه زیرش و میگه موقع شیر دادن خفه شده. هیچکس هم نمی تونه ثابت کنه که بچه اشو کشته. پرسیدم آرزوت چیه؟ گفت: با شوهر خواهرم ازدواج کنم. با افاده میگه: به خاطر من خواهرم طلاق داده و براش یه خواستگار پیدا کرده . بعد از ازدواج اون منم آزاد شدم و با هم زندگی می کنیم.


در این دو روزی که با افسردگی و سردرد همراه بود. حتی نتونستم روزنامه برم. تمام حرفها ,نگاهها و حرکات این دخترا و زنایی که اکثرشون به زحمت 22 ساله بودند جلوی چشمام بود. فکرشون یه لحظه راحتم نمیذاره. با خیلی از زنای آسیب دیده مصاحبه کرده بودم. معتادها, گداها, دخترایی که خودکشیهای ناموفق داشتندو چهره هاشون واقعا" وحشتناک شده بود حتی کسایی که از همسرشون کتک خوردند, ولی هیچکدوم به این اندازه در حقشون ظلم نشده بود. هیچکدوم تا این اندازه توی خانواده هاشون نا امنی ندیده بودند. مهمترین عوامل در فرار این دسته از زنان و دختران:1-فقر فرهنگی : ازدواجهای تحمیلی طوری که دختر حق هیچ اظهار نظری رو نداشته . این ازدواجها معمولا" با مردای مسن صورت میگیره .طوری که فاصله سنس بین زن و مرد گاهی وقتها به 74 سال میرسه. تبعیض بین دختر و پسر خانواده. در غرب ایران عرق پسر دوستی خیلی شدیدتر از همه ایرانه. و این در همه جای زندگی دختران و زنان این منطقه مشکل ساز شده. ممانعت از ازدواج دختر با فرد مرد علاقه اش. این دختران و زنان حق انتخاب همسر رو نداشتند.2 - فقر مالی:گاهی
دختر به خاطر کار خونه یا کار در مزرعه یا مزد کارگریش هیچوقت اجازه ازدواج نداره. و به خاطر این حق مسلمش مجبور به فرار شده.یا خانواده قدرت خرید اونچه که دختر می خواسته رو نداشتند و دختر برای پیدا کردن یه زندگی بهتر از خونه فرار کرده.
90 درصد این دختران و زنان سابقه زنای با محارم دارند و اغلب از اونا بچه نامشروع هم دارند. بعد مشکلات روحی روانی مثل انحرافات اخلاقی و جنسی .
مددکار سازمان بهزیستی موقع مصاحبه یه سری عوامل و چرندیات مثه دین گریزی و پایبند نبودن به اصول شرعی و رعایت حجاب و... گفت. ولی وقتی پرونده یه دختر طلبه حوزه علمیه رو نشونش دادم که در عین دیانت با برادرش رابطه نامشروع داشته در جوابم فقط بهم لبخند زد.اما مهمترین عاملش فقط فقرمالی و فرهنگیه.

 


Monday, November 11, 2002

پریروز رفتم مصاحبه با چند تا دختر و زن فراری. بعد از مصاحبه حالم به شدت بد بود.هنوز هم نمی تونم بنویسم. اون چیزی رو که دیدم و شنیدم یا توی پرونده هاشون خوندم و هنوز نمی تونم باور کنم.

 


Saturday, November 09, 2002

فردا هم با یکی دیگه مصاحبه دارم.

 


این هفته دارم روی زنان آسیب دیده که فراریها هم جزء شون هستند تحقیق می کنم.امروز با یکیشون مصاحبه کردم.
30 ساله . پوست تیره ای شبیه کولیها داشت. با چشمای درشت و اندام باریک. با چشمای باهوش. خیلی با هوش. راحت دروغ می گفت. اگه پرونده اشو نخونده بودم خیلی هاشو باور می کردم. تا حالا 5 بار فرار کرده بود . جرمش ارتباط با مردهای بین 45-85 (سن مرد براش مهم بوده نه جیز دیگه ای). خانواده اش بعد از زندان قبولش نکردند. و الان یکساله که با یکی از زندانی ها که 7 سال هم ازش کوچیکتره ازدواج کرده.
توی حرفاش دائما" از محبت پدر و مادرش می گفت. از اینکه همش به فکرشن. کفشاشو نشونم داد و گفت : اینارو پدرم برام خریده.مدد کار آهسته بهم چشمک زد.
اصولا" یکی از دلایل ارتباط زنای جوون با مرد های مسن کمبود محبت پدره.

 


من از یکسال پیش می خواستم وبلاگ داشته باشم.علت تاخیر من در نوشتن هم یکی نوشتن کتابم بود که یکسال تمام درگیرش بودم و یکی دیگه هم ضعیف بودن کامپیوترم بود که هر دو برطرف شدند. من خبرنگار یکی از روزنامه ها در غرب ایران هستم.اینجا هم مثه تمام ایران فقر, فحشا و اعتیادو... بیداد میکنه. با این تفاوت که در غرب ایران , بواسطه جامعه کارگری این منطقه , بسیاری از مسائل فرهنگی و اجتماعی هنوز حل نشده باقی مونده. جالب اینه که ما حق چاپ هیچکدوم از این مشکلاتو نداریم . چون مقامات مسئول!! در مطبوعات معتقدند: بازگویی این مشکلات بازتابهای منفی و پرتنشی رو به همراه داره و ما طالب آرامش جامعه هستیم .(منظورشون اینه که ما طالب حماقت جامعه هستیم . انگار که مردم هیچوقت هیچ جنگ و نا امنیتی رو ندیدند).اینه که من می خوام از طریق وبلاگم یه گوشه از واقعیت غمبار جامعه غرب ایران رو بنویسم. بدون سانسور و بدون محافظه کاریهای معمول درمطبوعات.
من امیدوارم مطبوعات ما به اون مرحله از صداقت و رسالت حرفه ای برسه که بدور از دورنگیها و مصلحت اندیشیها واقعیاتو نشون بده .و مردم ما اونقد آزاد باشند که بتونند آگاهانه نسبت به این واقعیات واکنش نشون بدند.

 

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 412273


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها