X
تبلیغات
رایتل
چای تلخ
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1382

این ظاهرا تلخ نیست ولی  خیلی جای فکر کردن داره:
اینجا یه  مرد تقریبا42  ساله  هست که یه زمانی با کارت بازرگانی یه مدتی ژاپن و کره کار کرده  و  بزرگترین خصیصه اش خاله زنکیشه .الان بر گشته و یه بوتیک خیلی پر و پیمون داره و نمایندگی  چند تا کارخونه ی جین هم گرفته. از این همه ژاپن و کره رفتن با اعمال شاقه یه چیزو خوب یاد گرفته بود . دون ژوان خوبی از آب در اومده بود. بواسطه ی همین هم فکر میکرد با همه ی عالم و آدم فرق داره  و زنها رو خوب میشناسه. تاکید زیادی هم  داشت که رئیس شرکت کوماتسو در ژاپن خودش بارها بهم گفته بیا دختر منو بگیر ولی من زن ایرانی میخواستم. وقتی اومد ایران بعد از اینکه همه ی زنهای شوهر دار و بیوه رو دوره کرد ازدواج کرد. دختره شمالی بود و دانشجوی زبان . اما منفعل . هر چی که شوهرش بگه همونه. زن حامله شد و واسه زایمانش رفت شهر خودشون. بعد از دو ماه که برگشتند فامیل به تناسب دعا و آرزویی که واسه باز شدن بخت این پسره داشتند  رفتند دیدنیش. خونه ی پسره یه سوئیت طبقه بالای خونه ی پدر و مادرشه. تقریبا ۲۰ نفر مهمون هم اونشب اومده بودند. و کیپ تا کیپ توی خونه نشسته بودند.

مرد که تازه پدر شده بود  ذوق زده راه میرفت و واسه اون دسته از مهمونا که غریبه تر بودند تند تند بلبلی میکرد  : آره . وقتی خواستند خانوممو سزارین کنند  رفتم پیش دکتر و گفتم آقای دکتر به پرسنلتون بگین که از شکم خانومم فیلمبرداری نکنند که من طاقت دیدن خون خانوممو ندارم. وای از وقتی که بچه دنیا اومد واستون بگم . الان نگاش نکنین که ماه شده . موقع زایمان یه کم لاغر و بیریخت بود. وقتی بچه رو دیدم زدم روی دست خودم . گفتم : چکار کردی با خودت؟ حالا میخوای جواب خانومتو چی بدی؟ بگی چی واسش ساختی؟

مردای  مسن توی اتاق جابجا شدند و یه کم اینور اونور شدند و سعی کردند موضوعو به وضع هوا و گرونی بکشونند و زنها هم بهم لبخند زدند.

مرد سینی چای رو چرخوند و نشست و دوباره جیک زد: میدونین؟ خانومم با خانواده اش شمالی صحبت میکنه . من با خانواده ام کردی صحبت میکنم . ولی منو خانومم با هم فارسی صحبت میکنیم. الان هم قرار شده خانومم با بچه انگلیسی صحبت کنه.

در تایید حرفش همسرش بچه رو که روی پاش بود تکون داد
 و گفت:ariyan, mami , sleep , sleep.
باز همه خودشونو جمع و جور کردند که نخندند. حتی یکی دو تا از بزرگای فامیل مرده با دلسوزی- انگار که مرد سرطان داره گفتند: بیچاره خوب سالها آرزوی زن و بچه داشته . این نقشه ها رو خیلی وقته کشیده.

 ولی یه ربع بعد که بچه نفخ شکم داشت و با صدایی مثه بچه گربه جیغ میزد و
زن با طاقت خاصی گفت:  . don`t worry.ah ariyan, mami,  don`t worry. 
همه صداشون دراومد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 412273


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها