X
تبلیغات
رایتل
چای تلخ
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1382
امروز با دو تا دختر و دو تا زن فراری قرار مصاحبه داشتم . هر 4 نفر دوران محکومیتشون تموم شده بود و به مرکز نگهداری اومده بودند.
اولی 21 ساله .با چشمای سبز و بینی پهن و کوتاه . وقتی می خندید دندونای درشتش خودنمایی میکرد. شدیدا" آسیب دیده اجتماعیه و سابقه درمان سوزاک داره..انحراف جنسی و اخلاقی اش بالاست. دو تا بچه نامشروع داره. با وقاحت تمام شرح فتوحات میده: دایی ام از14 سالگی باهام بود . بچه اولم از اونه. اون موقع 17 سالم بود. وقتی دنیا اومد توی توالت رستوران وسط جاده گذاشتیمش و رفتیم. بعدا" فهمیدیم پیداش کردند و الان توی بهزیستیه.
فکر کنم قیافه ام خیلی شگفت زده شده بود . چون بعدش گفت: فکر نکنی به زور بوده ها!! نه! خودم خیلی هم خوشم می اومد . ولی نا مرد رفت زن گرفت. زنش از ارتباط ما بو برده بود . داییمو مجبور کرد که برند یه شهرستان دیگه. یه روز بدون اینکه به کسی بگم سوار اتوبوس شدم و رفتم تهران. توی سرخه حصار یه راننده بدون پول بهم پرید. یه سالی زن خیابونی بودم . تابستونا زیر ماشینا می خوابیدم و زمستونا ساعت کاریمو!!! از 7 شب به بعد تنظیم می کردم که شب توی خونه ها بمونم و جای گرمی باشم.
با لذت میگه: بعضی وقتها پسرای خوشگلی هم پیدا میکردم یا خودم از کسی خوشم میومد که حسابشون با بقیه جدا بود. باهاشون خوب تا میکردم.با لحن چندش آوری می خنده و میگه: مخصوصا" اونایی که سینه هاشون پر مو بود.
یه روز گرفتنم. برام زندانی بریدند . بچه دومم هم از نگهبان زندانه. پرسیدم آرزوت چیه: گفت : داییم زنشو طلاق بده و دوباره با هم باشیم.
تا حالا موجودی به این مفلوکی ندیده بودم.

دومی 19 ساله بود. ریزه با چشم و ابروی خیلی قشنگ. از یه خانواده خیلی متعصب و شدیدا" مذهبی و کنترل گرا. در عین حماقت خودشو خیلی زیرک می دونه. تعریف میکنه : توی راه مدرسه با یه راننده تاکسی آشنا شدم. 3 هفته بعد بردم خونه و بهم گفت می خوام باهات ازدواج کنم . و دوست دارم قبل از ازدواج باید نشونم بدی که چقدر دوستم داری. اول خجالت می کشیدم ولی بعد باهام دعوا کرد و گفت : مثل اینکه دوستم نداری . دروغگو . سر کارم گذاشتی؟ گریه میکردم و قسم میخوردم که خیلی دوستش دارم . گفت : اگه راست میگی نشون بده و جلوم لخت شو. دو ساعت بعد بهم تجاوز کرد. از فرداش دیگه ندیدمش. یه ماه بعد که به کلی از پیدا کردنش نا امید شده بودم فرار کردم و رفتم تهران.
توی میدون آزادی یه خانم مسن اومد و بهم گفت : عزیزم دخترم من که میدونم تو فرار کردی. بیا و برگرد برو خونه. بیا بچگی نکن. چرا پدر و مادرتو بی آبرو میکنی؟ اصلا" خودم میام وساطتو با خانواده ات می کنم. الان دم غروبه. یه ساعت دیگه شب میشه می خوای توی این شهر بی در و پیکر چکار کنی؟
دیدم که حق با زنه. گفتم : چکار کنم؟ گفت : بیا خونه من. فردا برات بلیط میگیرم خودمم میام . من مدد کار بهزیستی ام . پدر و مادرت حرفمو قبول می کنند. با زن رفتم. زن فردا صبح منو یه آرایشگاه خیلی شیک برد. گفت ابروهامو بردارند و موهامو مش کنند . بعد یه مانتوی خیلی کوتاه و تنگ برام خرید و یه جفت صندل شیشه ای. بیرون ناهار خوردیم. رفتیم برام لوازم آرایش خرید و گفت : تو بزرگ شدی و باید مرتب باشی. بعد یادم داد که چطوری آرایش کنم.
دختر به این مرحله از حرفش که رسید با ذوق گفت: نمی دونی چقدر خوشگل شده بودم .ادامه داد: روز چهارم زن بهم گفت: یه پسر خوشگل و خوش تیپ خاطرتو خیلی می خواد .
میخوای باهاش قرار بذاریم؟ الکی بهش گفتم : من دخترم . زن نیستم . میترسم . زن گفت: عیبی نداره. موقعی که خواستی شوهر کنی. بیا یه دکتر خوب میشناسم. درستت میکنه.
گفتم : باشه ولی فردا میام. می ترسیدم اینبار هم این پسره منو بذاره و بره. زن قبول کرد ولی می فهمید که می ترسم. فردا صبح زود زن صدای زنو شنیدم که با یه نفر تلفنی حرف میزد . وقتی که دید بیدارم گفت : می خوام برم نون بخرم . زود میام. وقتی رفت از پنجره کشویی یکی از اتاقای خونه فرار کردم. اصلا" فکر هم نمی کرد که فرار کنم. تا شب توی خیابونا بودم که به خاطر قیافه ام مامورا بهم شک کردند و گفتند ولگردی و گرفتنم.

سومی 16 ساله بود.لاغر با چشمای ریز و موهای فر. بهم زل زده و نگام میکنه .نگاش خیلی خرفته. صورتشو انگار با پرگار کشیدند نا هماهنگی زیادی بین صورت به اون پهنی و بدن به اون کوچیکی هست. مددکار گفت : میل جنسی خیلی بالایی داره. روزی 8-9 بار خود ارضایی میکنه. شیشه شیشه آبلیمو می خوره و یه سهمیه یک شیشه در روز براش تایین کردند. مدد کار می گفت :آبلیمو میل جنسی رو کاهش میده.
شروع کرد به حرف زدن: شوهرم کارگر بود. وضع مالیمون خیلی بد بود. یه روز خرجی خونه رو برداشتم رفتم واسه خودم النگو خریدم. ظهر که شوهرم اومد. النگو رو که دید افتاد به جونم. بعد کشون کشون بردم توی حمام و با زنجیر بستم و 2 ماه با سیخ داغ وسیگار شکنجه ام داد.
حرکاتش پر از عشوه بود. هیز نگاه میکرد. طوریکه احساس نا امنی میکردم . فکر کنم منو شکل پسر میدید. با چشم و ابرو حرف میزد .برای مصاحبه با هاش یه مدد کار هم همراهم اومده بود . بعد از مصاحبه بهش گفتم: چه کار خوبی کردین با من بودین کم کم داشتم ازش میترسیدم . خندید و گفت : حق داری. چون ما خودشو با خودش هم تنها نمی ذاریم.

 

 

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 412815


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها